«چهار برادر و خواهر کوچکتر از خود داشتم. برادران و
خواهران بزرگترم، هریک سرگرم خانه و زندگی خود بودند. از هر طرف که نگاه می کردم
به این نتیجه می رسیدم که باید کاری پیدا کنم تا بتوانم کمک خرج خانواده ام باشم.
تصمیم را گرفته بودم، به پذیرش سپاه رفته و پرونده ای تشکیل شد.
مصاحبه پشت مصاحیه. قبلا در جبهه از بچه ها شنیده بودم که می گفتند: «با این سوالات و مسائلی که در پذیرش سپاه مطرحه، حتی خود امام هم قبول نمیشه. برا همین هم گفته کاش من هم یک پاسدار بودم!» در طی مراحلی که برای پذیرش سپاه پشت سر می گذاشتم، تازه داشتم حرف بچه ها را درک می کردم.
در طی مصاحبه ها باید به سوالاتی جواب می دادیم که در حد
معلومات یک حجت الاسلام بود؛ مسایل خداشناسی، احکام، سوالات سیاسی و مسایل روز.
پ ن: خاطرات مهدیقلی رضایی در کتاب لشکر خوبان صفحه 138
- ۹۷/۰۵/۲۲