مقداری شیره بود که موش در آن افتاده بود. خانم خانه می خواست آن را دور بریزد، اما مرد خانه گفت که کسی خبر ندارد و شیره را برای ملّای ده برد و از او خواست تا چندماه نماز قضا برای پدر مرحومش بخواند.
خلاصه بعد از گذشت چند ماه مرد خانه از این کارش، عذاب وجدان گرفت و نزد ملّا رفت تا از او طلب حلالیت کند.
ملّا گفت که من همان موقع فهمیدم شیره داستانی دارد؟!
مرد خانه گفت: چطور؟!
ملّا گفت که آخر هروقت می خواستم نماز قضایی برای مرحوم پدرتان بخوانم به رکوع که می رفتم کنترل از دستم خارج شده و وضو با یک شدّت و حدّتی باطل می شد و من هم ناچارا همان نمازها را هدیه می کردم خدمت روح پدرتان.
- ۹۷/۰۵/۱۸